پژوهشكده تحقيقات اسلامى سپاه

246

پژوهشى در مقتلهاى فارسى ( فارسي )

امّا اكنون فقط اين آغوش حسين است كه جان مىدهد براى گريستن ، و تو آن قدر گريه مىكنى كه از هوش مىروى و حسين را نگران هستىِ خويش مىكنى . حسين به صورتت آب مىپاشد و پيشانىات را بوسه‌گاه لب‌هاى خويش مىكند . زنده مىشوى و نواى آرام‌بخش حسين را با گوش جانت مىشنوى كه : - آرام باش خواهرم ! صبورى كن تمام دلم ! مرگ ، سرنوشت محتوم اهل زمين است . حتّى آسمانيان هم مىميرند . بقا و قرار فقط از آنِ خداست و جز خدا قرار نيست كسى زنده بماند . اوست كه مىآفريند ، مىميراند و دوباره زنده مىكند ، حيات مىبخشد و برمىانگيزد . . . . تو در همان بىخويشى به سخن درمىآيى كه : - برادرم ! تنها بهانهء زيستنم ! تو پيامبرم بودى وقتى كه جان پيامبر از قفس تن پر كشيد ، گرماى نفس‌هاى تو جاى مهر مادرى را پر مىكرد ؛ وقتى كه مادرمان با شهادت به عالم غيب پيوند خورد . تو پدر بودى براى من و حضور تو از جنس حضور پدر بود وقتى كه پرندهء شوم يتيمى بر گرد بام خانه‌مان مىگشت . وقتى كه حسن رفت ، همگان مرا به حضور تو سر سلامتى مىدادند ، اكنون اين تنها تو نيستى كه مىروى ، اين پيامبر من است كه مىرود ، اين زهراى من است ، اين مرتضاى من است ، اين مجتباى من است ، اين جان من است كه مىرود . با رفتن تو ، گويى همه مىروند . اكنون عزاى قبيله بر دوش دل من است . مصيبت تمام اين سال‌ها بر پشت من سنگينى مىكند . . . . حسين اگر بگذارد حرف‌هاى تو با او تمامى ندارد . سرت را بر سينه مىفشارد و داروى تلخ صبر را جرعه جرعه در كامت مىريزد : - خواهرم ! روشنىِ چشمم ! گرمىِ دلم ! مبادا بيتابى كنى ! مبادا روى بخراشى ! مبادا گريبان چاك دهى ! استوارىِ صبر از استقامت توست ، حلم در كلاس تو درس مىخواند ، بردبارى در محضر تو تلمّذ مىكند ، شكيبايى در دست‌هاى تو پرورش مىيابد و تسليم و رضا دو كودكند كه از دامان تو زاده مىشوند و جهان پس از تو را سرمشق تعبّد مىدهند . راضى باش به رضاى خدا ، كه بى رضاى تو اين كار ممكن نمىشود . « 1 » و زينب كبرى ( س ) - كه نگران اصحاب حسين ( ع ) است - سؤالى را با برادر در ميان

--> ( 1 ) . آفتاب در حجاب ، سيّد مهدى شجاعى ، ص 18 - 20 .